"بار هستی"

جمله های زیبا و عمیق از کتاب" بار هستی" نوشته ی میلان کوندرا:

استعاره چیز خطرناکی ست. با استعاره نمیتوان شوخی کرد،عشق از یک استعاره آفریده تواند شد.

همدردی(احساس مشترک) به معنای شریک شدن به معنای درک مشترک هرگونه احساس مانند شادی اضطراب خوشبختی و درد است.این گونه همدردی عالیترین توان تخیل احساس است.

کسی که مایل است شهر و دیار خود را ترک گوید انسان خوشبختی نیست.

"سنگینی،ضرورت و ارزش" به تمامی و عمیقآ به هم پیوسته است.تنها چیزی جدی ست که ضروری باشد،تنها چیزی دارای ارزش است که وزین باشد.

برای همه ی ما تصورناپذیر است که یگانه عشقمان چیزی سبک و سست باشد.می پنداریم عشق ما آن چیزی ست که ناگذیر باید باشد که بدون آن زندگی ما از دست رفته است!

سرگیجه همان سرمستی از ضعف خویشتن است.آدمی به ضعف خویش آگاهی دارد و نمی خواهد در برابرش مقاومت کند بلکه خود را به آن تسلیم میکند.آدمی خود را از ضعف خویشتن سرمست میکند.میخواهد هرچه ضعیف تر شود میخواهد در وسط خیابان جلو چشم همگان در هم فرو ریزد.میخواهد بر زمین بیافتد و از زمین نیز پایینتر برود.

وقتی مردم هنوز جوانند و آهنگ های موسیقی زندگیشان هنوز در حال تکوین است میتوانند آن را به اتفاق یکدیگر بسازند.اما وقتی در سن کمال به یکدیگر میرسند،آهنگ های زندگی آنان کم و بیش تکمیل شده و هر کلام یا هر شی در قاموس موسیقی هرکدام معنی دیگری میدهد.

کمونیسم فاشیسم،هرگونه اشغال و تجاوز و تهاجم یک عیب و نقص اساسی و جهانی را پنهان میکند.

دوست داشتن چشم پوشی از قدرت است.

آیا به راستی نباید گناه جبران ناپذیرش را در همین "من نمیدانستم، من اعتقاد داشتم!"دید؟!

اگر هیچ تفاوتی میان عالی و پست وجود نداشته باشد هستی بشر حجم و ابعاد خود را از دست میدهد و به گونه ای تحمل ناپذیر سبک میشود.

آیا تمام این پرسش هایی که عشق را می آزماید ،آن را ارزیابی میکند و میشکافد،عشق را در نطفه خفه نمیکند؟!

زمان بشری دایره وار نمی گذرد بلکه به خط مستقیم پیش میرود و به همین دلیل انسان نمیتواند خوشبخت باشد،چرا که خوشبختی تمایل به تکرار است

فقط اتفاق است که آن را به عنوان یک پیام میتوان تفسیر کرد.آنچه بر حسب ضرورت روی می دهد،آنچه که انتظارش میرود و روزانه تکرار میشود چیزی ساکت و خاموش است.

خوشبختی

خوشبختی حرکت در یک دایره است،خوشبختی تمایل به تکرار است. (میلان کوندرا،بار هستی)

خوشبختی سادست ،خیلی ساده. به سادگی چشم باز کردن با طلوع خورشید یا به آسمون پر از ستاره چشم دوختن و غرق در رویاهای قشنگ خوابیدن. به سادگی روی یک سنگ وسط اب نشستن و به طبیعت نگریستن ، با طبیعت ساختن، با آهنگ طبیعت رقصیدن. خوشبختی تکرار منظم فصل هاست ، تکراری که هیچوقت خسته کننده نمیشه...خوشبختی زندگی کردن با کساییه که دوست داری،کنار هم بودن و عشق ورزیدنه.خوشبختی به سادگیه زیر بارون رفتن و بوییدن خاک خیسه،به سادگی زندگی بخشیدن به یک گیاه یا نوازش یک پرندست،خوشبختی آرام و راضی بودنه.خوشبختی تمایل به تکراره و آرامش.

پس چرا...چرا تمام روز داریم میجنگیم به بهانه ی رسیدن به خوشبختی ،چرا داریم هر روز خوشبختیمونو فدا میکنیم به امید اینکه یه روزی در آینده اونو به دست بیاریم! روزی که معمولا اینقدر عقب میندازیم که بهش نمیرسیم! یعنی خوشبختی واسه ما ارزشی نداره؟شاید...شاید برای خوشبخت بودن زندگی نمیکنیم بلکه برای جنگیدن نفس میکشیم برای رقابت،لذت. برای پیروزی یا شکست ...اینا چیزاییه که ما رو راضی میکنه به زندگیمون معنا میده و زنده نگهمون میداره. ما به نام به دست اوردن خوشبختی ازش فرار میکنیم،دور میشیم،دور و دورتر...و به جاش چی به دست میاریم؟دردهای عصبی،حرص،طمع،عقده،بغض...خستگی و خستگی و خستگی...

دلم میخواد بایستم ، از جاده کنار برم،از جاده ای که همه دارن توش میدون و مسابقه میدن مسابقه ای پر از خشونت و ناجوانمردی...میخوام بایستم به کنار جاده برم و به جای دویدن به آهنگ طبیعت گوش بدم و برقصم ...و از ته قلبم مطمئن باشم که من برنده ی خوشبختم!